مرد بنفش

بنفش بپاش بر این خاکستر!

۳۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است.

فی عبرات الخشتک

به نام خدا
روزی از روزهای سگ‌سوزِ بلادِ خشتکستان بود که شیخنا - کل خشتکات فداه - همراه مریدانی چند، کنار مال‌رو بایستاده بودند در انتظار لاغسی. لاغسیرانی از دور با لبخندی از جنس اکسپرسیونیم انتزاعی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و صدای ساز و دهلِ نشیمن‌گاهِ شیخ و مریدان نیز هم. لاغسی‌ران با این که مسافران را بیش از ظرفیت الاغ خویش می‌دید اما طمع چون سگی وی را احاطه نمود؛ پس، شیخنا و من یتعلق به را سوار نمود. پس از هی هی کردن‌های بسیار و چموشیِ الاغِ مظلوم، راه فتادند.
پس از رسیدن به مقصد، مریدان چون گله‌ای گاو که تازه در مراتع سرسبز رها شده باشند پیاده شدند و شیخنا با نگاهی ناامیدانه به آن‌ها فرمود: اُهَ اُهَ. سپس، از لاغسی‌ران بهای رحلت را جویا شد و این‌چنین شنید: ده چوق. شیخ که از مرفهین بی‌درد زمان خویش بود، جز اسکناس صد چوقی پولی در خشتک نداشت. لاغسی‌ران که تجربه‌ی بسیاری داشت و از شیخ نیز مسن‌تر بود عرضه داشت: خرد ندارم. شیخ فرمود: چه وضیه باو. دهنمونو سرویس کردین شماها. دو قرون پول خرد نداری ینی؟! من می‌رم تعزیرات شکایت می‌کنم. لاغسی‌ران در کمال آرامش گفت: هر عنی می‌خوای قرقره کن ولی اول پول منو بده. شیخ که هر پاسخی را سقوط می‌دید، سنگرش را سکوت بدید. پس از ماساژ شدن توسط مریدان، کمی تأمل کرد؛ از آن‌جا که صورت منورش را تازه صفا داده بود طوری که چون مصباحی برای راه عرفان می‌درخشید، ابرویی زِبَر برد و به نتیجه رسید. صد چوقی را برداشته، یک صفر آن را پاره نمود و تحویل لاغسیران داد.
پس از این اقدام تاریخی شیخ که بعدها اساس کار برخی از جوامع بشری شد، مریدان با زدن نعره‌هایی با شدت صوتی بالغ بر دویست دسی بل سوی نزدیکترین تعمیرکاری دویدند تا با ارائه‌ی عمه‌های خود جهت تعمیرِ خرابی‌های عمه‌های گران‌قدر، حضور به عمل آورند.

لاغسی: تاکسی قدیمی که مرکبش الاغ بود و حمل و نقل را به صورت چند تَرکه انجام می‌داد.
اکسپرسیونیم انتزاعی: به ویکی‌پدیا مراجعه کنید؛ پیوند
من یتعلق به: آن‌چه به او تعلق دارد؛ مریدان
چموشی: سرکشی؛ افسارگسیختگی
اُهَ اُهَ: نام‌آوایی که چوپان بر زبان می‌آورد تا عضوی از گله که از مسیر خارج شده، بازگردد.
نکته: شدت صوتی 130 دسی بل، آستانه‌ی درد است؛ پس، دویست ...

تبعیض خوشمزه

به نام خدا
در جماعت همرنگان
از همه سر تر است
زان که سیاهی
رنگِ رویِ آن زیرین باشد
مرا هر چه خواهی بنام
نژادپرست یا چه
در آن بلاد که جمعیتش
راهیِ چاهِ امنِ من است
«بالاتر از سیاهی رنگی نیست»
پی‌نوشت: شعر، در وصف ته‌دیگ گفته شده است.
پی‌ترنوشت: اگر شعرش نمی‌دانی، به فال نیکم!

ای دوست

به نام خدا
ای دوست! احترام نگذار. هر که در این دار بی‌وفایی احترام گذاشت، در کودکی آری!
[دیالوگ پیرمرد راننده تاکسی را به یاد بیاور!]

کار کار کار

به نام خدا
امروز زنگ زدم به دهنده‌ی آگهی توی روزنامه؛ شاید تا عصر منم از بیکاری دربیام.
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
[صدای ساز و دهل در کولون پایین‌رو]

گوش نکن اگه نمی‌‌خوای

به نام خدا
عزیزانی که با صدای زن مشکل شنوایی دارن، گوش ندن. اینم آگاهی دادم که نگید نگفت و فلان. اینم قبلش بگم، این‌قدر که انگیزه و امید توی این قطعه هست، توی صحبتای برترین مشاورای دنیا نیست :|
شهرام و شهره صولتی - پنجره‌ها
[به زودی یه صفحه‌ی جداگانه برای توصیه‌جات خویش‌فرما می‌ذارم]

یه مشت کار

به نام خدا

فقط همون خدا می‌دونه چقدر کار ریخته سرم :(

[از روی کم حافظگی‌اش می‌نویسد تا به یاد داشته باشد]

1. نامه‌نگاری به سازمان سنجش

2. دریافت پرونده‌ی تحصیلی

3. پیاده کردن سریال شرلوک بی بی سی و ترجمه (هر سه روز، یک قسمت)

4. آغاز جنبش «لبخند بزن رفیق»

5. تحویل هدیه به صاحبش :/

6. CSS

در کمال بیکاری مطمئنم نمی‌تونم همینا رو هم انجام بدم ولی می‌ریم چون راه رفتنی رو باید رفت :)

[تو از طلوع صبحی توو شعر التماسم/غبار راه دورت نشسته رو لباسم]

درست مثل آندرانیک!

به نام خدا
یه بار نشسته بودم پای بازی ایران؛ یادم نیست حالا حریفش کی بود :/ مهم وسطای نیمه‌ی دوم بازی بود:
آندرانیک تیموریان بغل اوت وایساده بود تا موقع تعویض وارد زمین بشه. توپ رفت بیرون و ایشون تشریف آورد داخل زمین. همین که رسید، اوتی که برای ایران بود به خاطر پرتاب زیبای یار خودی افتاد دست حریف. و اما نکته‌ی کلیدی! آندرانیک یه جوری تکل رفت زیر پای طرف که من از این فاصله ترسیدم! کاملاً شبیه خصومت شخصی بود لامصب :| قشنگ عمه‌ی یارو رو فرستاد کربلا :) این اتفاق بازم افتاد :// ینی زارت و زارت کشید زیر پای این ننه مرده ها؛ حرکت بعد از تکلش بود که منو حیرت زده کرد! با صدای بلند می‌گفت: sorry sorry. ینی چی واقعاً؟!؟!
حالا بعضیا چه توی وبلاگ چه توی هر قبرستونی [دور از جون اهالی وبلاگ و ...] هستن که هر جوری بخوان حرف می‌زنن، هر توهینی که فکرشو بکنی انجام می‌دن و در نهایت هم با یه «خوش باشید» یا «منظوری نداشتم» و در کل با گفتن اراجیفی از این قبیل، می‌خوان که مخاطب بهش برنخوره :/ مثلاً فکر کن بری یکیو بکشی بعد هی بگی ببخشید. زنده می‌شه؟!
آدم باشید ای بعضیا! گر چه آدمیت با انسانیت فاصله‌ی زیادی داره اما شروع خوبیه!